کسانی که آتن را یونان می دانند در اشتباهند ، زیرا قبل از سقراط هیچ یک از فلاسفه یونان به این شهر تعلق نداشته است ، و بعد از سقراط نیز فقط افلاطون از آنجا برخواست . آنچه بر سقراط و آناکساگوراس روی داد ، نشان میدهد که مذهب در آتن شدیدتر از مستعمرات بوده است ؛ زیرا در آن نواحی ، دوری جغرافیایی برخی از سنن را از میان برده بود . اگر طبقه ای از بازرگانان کشورهای مختلف در آتن رشد نیافته بود و سوفسطاییان بدانجا روی ننهاده بودند ، شاید این شهر تا حد بلاهت با فرهنگ و آزادی عقیده مخالفت می کرد .

بحثهایی که در شورا می شد ، محاکماتی که در دادگاهها صورت می گرفت ، و نیاز روز افزونی که به تفکر منطقی و سخنگویی واضح و مقنع پدید آمده بود ، با ثروت و کنجکاوی اجتماع مجلل دست به دست هم داده ، احتیاجی در آتن به وجود آوردند که قبل از عصر پریکلس از آن خبری نبود ؛ بدان سبب ، مردم به تحصیلات عالی در علم و ادب و سخنوری و فلسفه و سیاست گرویدند . در آغاز برای رفع این نیاز دانشگاهی تاسیس نمی شد ، بلکه استادان ، دوره گرد شهر به شهر می گشتند و در هر شهر مجلس درسی برپا ، و دوره تعلیمات خود را تکرار می کردند . برخی از این مردان ، چون پروتاگوراس، خود را سوفسطایی یعنی «حکمت آموز» می خواندند . مفهوم این لفظ ، برای مردم آن روزگار ، با مفهومی که «استاد دانشگاه» برای ما دارد برابر بود . در آغاز ، این نام تحقیر کننده نبود ؛ ولی دیری نگذشت که نزاع دین و فلسفه بدانجا کشید که محافظه کاران سوفسطاییان را مورد طعن و لعن قرار دادند . افلاطون نیز از رفتار تاجرانه بعضی از آنان خشمگین شد و به سوداگری سفسطه متهمشان داشت ؛ این تهمت تاکنون بر آنان باقی مانده است . گویا عوام الناس ، از آغاز پیدایش این معلمان ، کراهتی مبهم نسبت به آنان داشته اند ؛ زیرا تعلیمات گرانقیمت آنان در منطق و خطابه را فقط دولتمردان خریدار بودند ، و در دادگاهها از آنان فایده بر می گرفتند . البته ، از این سوفسطاییان آنان که مشهور تر بودند ، مانند همه کسانی که در زمینه و حرفه ای مهارت و ورزیدگی یافته اند، تا آنجا که می توانستند ، کالای خویش را به طالبان آن گران می فروختند ؛ قانون قیمتها در همه جا بر همین اصل استوار است . گویند که پروتاگوراس و گورگیاس برای تعلیم هر شاگرد ده هزار دراخما (معادل 10.000 دلار) طلب می کردند ولی سوفسطاییانی که کمتر شهرت داشتند ، به مزدهای عادلانه تری خرسند بودند . پرودیکوس ، که در سراسر یونان معروف بود ، در ازای یک دوره تعلیم ، از یک تا پنجاه دراخما مزد می گرفت .

پروتاگوراس ، نامدارترین سوفسطاییان ، یک نسل قبل از ذیمقراطیس در آبدرا زاده شد . وی تا زنده بود ، از ذیمقراطیس شهرت و نفوذ بیشتر داشت . از خشم و هیاهویی که بر اثر آمدن وی به آتن در آن شهر پدید می آمد ، می توان به میزان شهرتش پی برد (9) حتی افلاطون نیز ، که بندرت عمدتاً درباره سوفسطاییان قضاوت عادلانه می کرد . پروتاگوراس را بزرگ می داشت و اخلاق عالی وی را می ستود . در یکی از محاورات افلاطونی ، که به نام پروتاگوراس نامگذاری شده ، وی بمراتب از سقراط خوبتر ظاهر شده است . در این گفتگو ، سقراط است که چون سوفسطاییان سخن می گوید ، و پروتاگوراس چون مردی مهذب و فیلسوفی شریف رفتار می کند؛ هرگز آشفته و خشمگین نمی گردد ، و بر ذکاوت و فضل دیگران حسد نمی برد ؛ هیچ گاه جدل را بیش از اندازه جدی نمی گیرد ، و شهوت کلام ندارد . چنانکه خودش می گوید ، وی به شاگردان خویش می آموزد که در امور فردی و اجتماعی دقیق و دور اندیش باشند و خانه و خانواده خود را با نظم و ترتیب اداره کنند ؛ به آنان فن خطابه و شیوه سخن مقنع گفتن را تعلیم می دهد ، و راه پی بردن به امور کشور و طرز اداره آن را می نماید . در بیان علت سنگین بودن حق تعلیم خود ، گوید که رسم من بر آن است که اگر شاگردی بر میزان مزدی که خواسته ام اعتراض کند ، وی را به یکی از معابد مقدس می برم و در آنجا هر مبلغی که خود او بر زبان آورد و آن را عادلانه دانست ، می پذیرم . این عمل ، از معلمی که  به آن خدایان با دیده شک می نگریست ، گستاخانه و نامعقول می نماید . دیوجانس لائرنیوس به پروتاگوراس تهمت می زند که وی اولین کسی است که جدلیان را « به سلاح سفسطه و مغالطه مسلح کرده است.» اگر سقراط این سخن را می شنید ، بی گمان سخت خشنود می گشت ؛ اما باز همین دیوجانس می گوید که پروتاگوراس «نخسین کسی است که (جدل) مشهور به (سقراطی) را اختراع کرد» . و این نکته به مذاق سقراط هرگز خوش نمی آمد .

تنها یکی از فضیلتهای پروتاگوراس آن بود که اساس دستور زبان وفقه اللغه را در اروپا بنا نهاد . افلاطون گوید که وی از درست به کار بردن الفاظ سخن می گفت ، و اولین کسی بود که مذکر و مونث و خنثی بودن اسمها ، وپاره ای از وجوه و زمانهای افعال را تشخیص داد . ولی اهمیت عمده وی درآن است که توجه به ذهنیات در فلسفه از او آغاز می شود ، نه تنها از سقراط .

پروتاگوراس ، بر خلاف فلاسفه یونایی ، به فکر – یعنی به مراحل احساس و ادراک و فهم و بیان – بیشتر نظر داشت تا به اشیای عینی . برخلاف پارمنیدس ، که احساس را به سوی حقیقت راهبر نمی دانست ، پروتاگوراس ، چون لاک آن را یگانه وسیله آگاهی و معرفت می شمرد ، و هرگز به حقیقت ماورای احساس معتقد نبود . وی می گفت که حقیقت مطلق وجود ندارد بلکه هر چه هست همان است که در شرایط و اوضاع معین بر اشخاص معین روی می دهد ؛ اقوال متناقض ممکن است که در مواقع مختلف ، یا نسبت به اشخاص مختلف به یک میزان حقیقت داشته باشد . حقایق ، خیر و زیبایی همه از امور نسبی و ذهنی هستند . «مقیاس همه چیز انسان است – و بر این مقیاس ، هر چه هست ، هست ؛ و هر چه نیست ، نیست .» هنگامی که پروتاگوراس این اصل ساده انسانیت و نسبیت را اظهار می دارد مجموعه عالم در پیش چشم یک مورخ لرزان و متزلزل می شود، همه حقایق ثابت و اصول مقدس درهم می شکنند ؛ فردیت برای خود زبان و فلسفه ای پیدا می کند ؛ و مبانی فوق طبیعی نظامات اجتماعی به خطر و زوال می افتد . اگر پروتاگوراس شکاکیت دامنه داری را که در این بیانات مشهور نهفته است با شتاب در شئون دین دخالت نداده بود ، شاید نظری و بدون خطر باقی می ماند و پروتاگوراس در خانه اوریپید آزاد اندیش و سنت شکن ، و در بین گروهی از معاریف ، مقاله ای برخواند که نخستین جمله آن آتن را در آشوب افکند . آن جمله چنین است : «درباره خدایان ، هیچ نمی دانم که هستند یا نیستند یا از چه گونه اند . چیزهای بسیار ما را از این شناسایی باز می دارد : موضوع سخت بغرنج است ، و عمر ناپایدار ما سخت کوتاه.» مجلس آتن ، که از این مقدمه شوم به هراس افتاده بود ، پروتاگوراس را از شهر راند، به همه مردم آتن فرمان داد که اگر نسخه ای از نوشته های وی یافتند ، تسلیم کنند ؛ و سرانجام ، همه کتب اورا در بازار شهر به آتش سپرد . پروتاگوراس به سیسیل گریخت و چنانچه روایت شده است در راه غرق شد .
گورگیاس لئونتینی این انقلاب شکاکیت را دنبال کرد ، وبیشتر روزگار خود را در خارج آتن به سر برد ؛ کار وی نمونه کار کسانی بود که سیاست و فلسفه را در یونان باهم سازش می دادند . وی در حدود سال 408 زاده شد ، فلسفه و بلاغت را نزد امپدوکلس فرا گرفت و ، در خطابه تعلیم آن ، چنان در سیسیل شهرت یافت که به سال 427 ، لئونتینی وی را به عنوان سفیر به آتن فرستاد .در جشن مسابقات اولمپی ، به سال 408 ، وی در میان جمعی کثیر خطابه ای ایراد کرد و مردم یونان را که با یکدیگر در جنگ و سیتز بودند ، به صلح و اتحاد دعوت کرد تا در برابر نیروی سرکشی ایران به هم بپیوندند . گورگیاس از شهری به شهر دیگر می رفت و آرای خود را چنان آراسته و خوش آهنگ بیان می کرد ، نظم و تناسب را چنان ماهرانه در لفظ و معنی رعایت می نمود ، و شعر و نثر را چنان بظرافت به هم می آمیخت که بآسانی در همه جا شاگردان فراوان گردش را می گرفتند و ، در ازای یک دوره تعلیم ، یکصد مینا به وی مزد می دادند . کتاب وی ، که در باب طبیعت نام داشت ، سه قضیه شگفت انگیز را به اثبات می رساند : اول آنکه هیچ چیز وجود ندارد ؛ دوم آنکه اگر چیزی وجود داشته باشد ، شناختن آن ممکن نیست ؛ و سوم آنکه اگر شناختن چیزی ممکن باشد ، آن شناسایی از شخصی به شخص دیگر قابل انتقال نیست(11) . از گورگیاس نوشته دیگری در دست نیست . پس از آنکه از الطاف و دهشهای دولتهای بسیار برخوردار شد ، در تسالی اقامت گزید . چون مردی خردمند بود ، قسمت عمده دارایی سرشار خود را قبل از پایان عمر به پایان رساند . بنابر روایات معتبر ، عمر وی از یکصد و پنجاه کمتر نبود یکی از نویسندگان روزگار قدیم چنین آورده است که «گورگیاس یکصد و هشت سال زیست ، اما جسمش از پیری ناتوان نشده بود ؛ تا پایان عمر از تندرستی کامل برخوردار بود و چون جوانان حواسی نیرومند داشت . »
اگر سوفسطاییان با یکدیگر دانشگاهی متفرق تشکیل داده بودند ، هیپیاس الیسی به تنهایی دانشگاهی را در خود جمع داشت ، و در جهانی که هنوز در آن گسترش علم از حدود دریافت یک مغز تجاوز نکرده بود ، نمونه یک مرد علامه بود . هیپیاس استاد نجوم و ریاضیات بود ؛ در هندسه بحثهای نوبه میان آورد ؛ در شعر و موسیقی و خطابه دست داشت ؛ درباره ادبیات و اخلاق و سیاست سخن می راند ؛ مورخ بود ؛ و با ثبت نام قهرمانان و برندگان مسابقات اولمپی اساس تاریخ و گاهشماری یونان را بنا نهاد ؛ الیس وی را به عنوان سفیر به کشورهای دیگر گسیل می داشت ، و چنان در هر هنر و پیشه ای مهارت داشت که همه پوشاک و زیورهای خود را با دست خویشتن می ساخت . کار او در فلسفه اندک ، ولی بزرگ و مهم بود ؛ طبیعت و قانون را با هم می سنجید ، و قانون را با هم می سنجید ، و قانون را ستمگری جبار می دانست که بر نوع بشرخودسرانه حکومت می کند . پرودیکوس کئوسی ، در صرف و نحو بحثهای پروتاگوراس را دنبال کرد ؛ اجزای کلام را معین ساخت و افسانه ای ساخت که موجب خرسندی بزرگان کشور شد ، زیرا که در آن ، هراکلس فضیلت دشوار را بر رذیلت آسان رجحان می نهاد. سوفسطاییان دیگر تا این حد پرهیزکار و خداشناس نبودند : آنتیفون آتنی در الحاد و ماده گرایی پیرو ذیمقراطیس بود و عدالت را عبارت از اجرای اموری می دانست که بر حسب شرایط ضرورت یابند تراسوماخوس خالکدونی (اگر گفته افلاطون را بپذیریم) حق و زور را یکی می شمرد و می گفت که پیروزیها و کامیابیهای بدکاران ، وجود خدایان را مشکوک جلوه گر می سازد .
بر روی هم ، سوفسطاییان را باید در شمار حیاتیترین عوامل تاریخ یونان دانست . اینان صرف و نحو و منطق را برای اروپاییان پدید آوردند ، فن جدل را پیشرفت دادند ، اشکال استدلال را تجزیه کردند ، و طریقه کشف خطاهای منطقی و راه سود جستن از آنها را به مردمان آموختند . وجود سوفسطاییان انگیزه و سرمشقی شد که سودای مناظره و استدلال را بر روح یونانیان حاکم ساخت . منطق را در زبان و بیان به کار گرفتند و دقت و روشنی اندیشه را افزایش دادند ، و این موجب شد که علم و معرفت بدرستی انتقال یابد. نثر در دست سوفسطاییان صورت ادبی به خود گرفت ، و شعر وسیله بیان افکار فلسفی شد . این گروه در همه امور به تجزیه و تحلیل می پرداختند ؛ به سنتهایی که حواس یا منطق عقل ارزششان را تایید نمی کرد بی اعتنا بودند ؛ و ، در نهضتی که مبنای آن تعقل بود و سرانجام در بین طبیقات روشنفکر دین قدیم یونان را در هم شکست ، دخالت و تاثیر عظیم داشتند . افلاطون گوید «رای عموم» در زمان وی بر آن است که «جهان و همه موجودات آن ، از حیوان و نبات و جماد ، از علتی خود به خود و غیر عاقل » منشا می گیرد . لوسیاس مجمعی کفر آمیز را ذکر می کند که خود را «انجمن شیطان» اعضای این انجمن ، در روزهایی که ویژه روزه داشتن است ، گرد هم می آیند و عمداً به خوردن و آشامیدن می پردازند . پینداروس ، در آغاز قرن پنجم ، پیشگویی کائن معبد دلفی را عابدانه می پذیرفت ، اشیل سیاستمدارانه از آن دفاع می کرد ، هرودوت ، درحدود سال 405 با خوف و ترس به انتقاد آن پرداخت ؛ و در پایان آن قرن ، توسیدید آشکارا منکر آن شد . ائوتوفرون شکوه از آن داشت که چون در مجلس نام غیبگویان را بر زبان می آورد ، مردمان به او می خندند و او را ابله قدیمی می شمرند .

سوفسطاییان را از این جهت نه ملامت باید کرد نه ستایش ، بسیاری از این حالات در فضای آن زمان پراکنده بود و از ثروتو راحت روز افزون و سیاحت و تحقیق و تفکر سرچشمه می گرفت . اینان در افساد اخلاقیات نیز تاثیر اساسی و مستقل نداشتند ، بلکه با عوامل دیگر شریک بودند ؛ ثروت به خودی خود و بدون یاری فلسفه ، قیدهای اخلاقی و خویشتنداری رواقی را نابود می سازد . ولی سوفسطاییان در این زمینه محدود ، بی آنکه خود بدانند ، تجزیه و انحلال راتسریع می نمودند . اگر پولدوستی را ، که صفتی است کاملاً انسانی ، نادیده انگاریم ، باید اعتراف کنیم که که اگر سوفسطاییان مردمانی والاطبع و مهذب بودند و زندگی مرفه و منزهی داشتند . اینان ، گر چه نیک دریافته بوند که اخلاقیات ریشه های زمینی دارد و به مقتضای شرایط اقلیمی تغییر می کند ، خود مردمانی پاکیزه خوی و درستکار بودند ؛ اما سنت یا حکمتی را که موجب پرهیزکار ماندنشان شده بود به شاگردان خویش انتقال نمی دادند . شاید از آن روی خود از اهالی مستعمرات بودند ، ارزش آداب و رسوم را چنانکه باید نمی شناختند و آن را ، در حفظ اخلاق و نظم ، جانشین سلیم و آرامش طلب زور و قانون نمی دانستند . تعریف و ارزیابی امور اخلاقی بر اساس علم چنانکه پروتاگوراس یک نسل پیش از سقراط بدان پرداخته بود ، اندیشه ها را سخت بر می انگیخت ، لکن ضربه ای بود که اصول و مبانی اخلاق را متزلزل می ساخت . توجه شدید به علم و سطح فرهنگ یونان را بالا برد ؛ ولی بدان سرعت که اندیشه ها را آزاد ساخت ، فهم و آگاهی را توسعه و کمال نبخشید . بیان آنکه دانش و آگاهی بشری نسبی است ، مردمان را چنانکه باید فروتن نساخت ، بلکه موجب شد که هر کس خود را میزان و مقیاس همه اشیا و امور بداند . هر جوان زیرک خود را شایسته آن می دید که بنشیند و درباره اخلاقیات مردمان خود قضاوت کند و اگر آن را نفهمید یا نپسندید ، مردود و محکومش شمارد ، و سپس آزادی به دست آرد تا هوسها و تمایلات خود را ، به نام فضیلتهای یک روح آزاد شد ، بر آورده کند و آن را معقول و موجه بداند . فرق میان «طبیعت» و «قرار داد» یا «طبع» و «وضع» آشکار شده بود ، و سوفسطاییان کهتر با شوق تمام چنین بحث می کردند که هر چه «طبیعت» اقتضا کند، فارغ از قیود عرف و قانون ، خوب و پسندیده است . این امر پایه های باستانی اخلاق یونان را سست کرد و ، در حیات آن مردم ، تجارت نو و حالات گوناگون پدید آورد . مردمان کهنسال از فنا شدن سادگی و صداقت مالوف سخت اندوهگین بودند و از اینکه قیود دینی مردمان را از کسب مال یا جلب لذت باز نمی دارد شکوه داشتند . چنانکه از گفته افلاطون و توسیدید بر می آید ، در بین متفکران و عوام کسانی بوده اند که اصول اخلاقی را از خرافات شمرده و جز زور و قدرت هیچ چیز را حق ندانسته اند . این فردیت بی قید و بند ، منطق و بلاغت سوسفطائیان را وسیله مغالطه های قانونی و مردمفرییهای سیاسی قرار داد و جهان وطنی دامنه دار آنان را به پایه ای تنزل داد که محتاطانه از دفاع میهن خویش خوددار می کردند ، یا بدون تعصب آماده بودند که آنان را به بهترین خریدارای بفروشند . دهقانان دیندار و اشراف محافظه کار با عامه شارمندان دموکراسی شهری در این باره متفق شدند که خطر فلسفه کشور را تهدید می کند .
بعضی از فلاسفه ، خود در جنگ با سوفسطاییان شرکت جستند . سقراط این گروه را از آن روی گنهکار می شمرد که سخن نادرست و خطا را با منطق و بلاغت ، درست و مقنع جلوه می دهند(چنانکه چندی بعد آریستوفان نیز سقراط را به همین گناه متهم ساخت) ، و هم او بر آنان خرده می گرفت که ، در ازای تعلیمات خود ، مزد و پاداش می ستانند . سقراط صرف نحو نمی دانست ، و عذرش آن بود که از عهده پرداخت پنجاه درخما حق تعلیم پرودیکوس بر نمی آمده و فقط استطاعت آن داشته است که دوره یک دراخمایی مقدمات را تحصیل کند . وی در یکی از اوقات نامطبوع عمر خویش ، در این مورد ، بیرحمانه مقایسه ای می کند و نکاتی را آشکار می سازد :

ای آنتیفون ، در میان ما عقیده بر آن است که زیبایی یا حکمت را می توان شرافتمندانه یا غیر شرافتمندانه صرف کرد ، زیرا اگر کسی زیبایی خود را در ازای پول به کسی که طالب آن است بفروشد ، مردمان او را روسپی مذکر گویند ؛ اما اگر کسی با مردی دوست شود که خود ، وی را ستاینده ای شرافتمند و شایسته بداند ، ما آن کس را صاحب حزم و خرد می شمریم . بر همین وجه ، کسانی که حکمت و دانش خویش را در ازای پول به خریداران آن می فروشند سوفسطایی یا بهتر بگوییم روسپی حکمت خوانده می شود ، و اما اگر کسی با مردی که خود بر اهلیتش یقین دارد دوست شود و دانش خویش را به او بیاموزد ، گوییم که وی کاری کرده است که زیبنده هر شارمند شرافتمند است .
افلاطون که خود مردی دولتمند بود ، استطاعت آن را داشت که با این عقیده موافق باشد. ایسوکراتس با خطابه ضد سوفسطاییان کارخویش را آغاز کرد ، از استادان مبرز بلاغت شد ، و برای یک دوره تعلیم خود ، یک هزار دراخما (معادل1000 دلار) مزد می طلبید . پس از اینان ، ارسطو جنگ با سوفسطاییان را ادامه داد و گفت که سوفسطایی کسی است که «ظاهر حکیمان را به خود بربندد ، وتنها آرزویش این باشد که از آن طریق مال و مکنت به چنگ آرد .» و پروتاگوراس را بدان متهم می ساخت که «عهده کرده است تا بدترین دلیل را بهترین دلیل جلوه سازد.»

 
از همه بدترآن بود که هر دو طرف حق داشتند . شکوه از سنگینی مزد استادان از انصاف به دور بود ، زیرا دولت از این بابت چیزی نمی پرداخت . و برای تامین مخارج تحصیلات عالیه ، جز این چاره و راهی نبود . اگر سوفسطاییان نیز سنن و اصول اخلاقی را انتقاد می کردند ، قصد بد نداشتند ؛ زیرا ، به زعم خود بردگان و اسیران را آزاد می ساختند . اینان نمایندگان طبقه روشنفکر عصر خویش بودند و سودای آزاد اندیشی در سر داشتند و ، چون اصحاب دایره المعارت در عصر روشنگری فرانسه ، با نیرویی شگرف ، گذشته محتضررا یکباره از میان برداشتند ، ولی عمرشان وفا نکرد ، یا بدان حد دور اندیش نبودند که به جای نظام کهن ، که تعقل افسار گسیخته به ویران ساختنش پرداخته بود ، نظام دیگری قرار دهند . در هر تمدن ، زمانی فرا می رسد که باید همه آداب و روشهای قدیم مورد تجدید نظر قرار گیرد ، و این وقتی است که جامعه با تحولات شدید و مقاومت ناپذیر اقتصادی مواجه ، و ناچار شود که وضع خود را با آن سازگار سازد . در تمدن یونان ، سوفسطاییان وسیله این تجدید نظر بودند . لکن ، برای تطبیق دادن وضع ، تدبیر و کفایت نداشتند ؛ اهمیت تاریخی آنان در این است که مردمان را به کسب علم برانگیختند و باب تفکر را گشودند . سوفسطاییان ، از گوشه و کنار سرزمین پنهاور یونان ، عقاید نو و بحثهای تازه به آتن آوردند و آن شهر را بیدار کردند تا از ذوق و معرفت و کمال فلسفی برخوردار بشود . اگر اینان نبودند سقراط و افلاطون و ارسطو پیدا نمی شد .