پرخاشگری شکست ارتباط
پرخاشگری شکست ارتباط
پرخاشگری موضوعی است که ذهن بسیاری از پژوهشگران و محققان علوم اجتماعی جهان را به خود مشغول داشتهاست. نگرشهای مختلف و اصرار در تبیین عوامل آن، مشاجراتی را نیز در میان صاحبنظران سبب گردیدهاست. عدهای بر این عقیدهاند که این رفتار نامطلوب، مهارناشدنی است و ریشه در طبیعت انسانی دارد. عدهای دیگر نیز آن را، رفتاری دفاعی فرضکرده و با نگاهی خوشبینانه، مساله را مورد بررسی قرار دادهاند. عدهای نیز بر فقدان آن به صورت نامطلوب توجهکرده و چنین میپندارند که این مسأله در اصل مختص حیوانات است ولی غافل از اینکه در انسان نیز به صورت رقابت، ستیز و جنگ نمایان است. هدف از این نوشته، بررسی ریشۀ بنیادی این رفتار است تا روشن گردد، که چرا حتی سازمانهای بینالمللی صلح با همه تواناییها قادر به جلوگیری از چهره تقویتشده این رفتار یعنی جنگ نیستند، آیا بشر با گسترش ارتباطات فردی و بین المللی میتواند خود را از آسیبهای احتمالی آن در امان نگهدارد؟
مسأله اینست که چرا انسان به این ستیزهجویی تمایل دارد، آیا ریشۀ این ناآرامی در طبیعت آدمی است یا محیط؟ یا از همه مهمتر، فرهنگ جوامع چه رابطهای میتواند با پرخاشگری داشتهباشد. برای دستیابی به جوابی در حداقل، ناگزیر هستیم، به نظراتی اندک، در این زمینه توجهنموده، آنگاه سؤال خود را که مربوط به پرخاشگری و رابطه آن با فرهنگ است مورد بررسی قرار دهیم.
تعریف جامع و کاملی از پرخاشگری به عمل نیامدهاست، لیکن در مجموع عکسالعملهای رفتاری و تهاجمی احتمالاً تند و تخریبی است که به وسیله انسان در مواقعی و به سببهایی جهت تحمیل رفتار و عقاید خود اعمال میشود.کوهن[1] کوششی در تعریف آن داشتهاست که علیرغم داشتن انسجام و منطقیبودن، باز علاقمندان به مسأله را قانع نمیکند. وی میگوید: هرگاه اعضای جامعه در نگهداشت و بزرگداشت هنجارهای خود مبالغه کند، جامعه دستخوش خودمداری گروهی Group egocentrism میشود و در نتیجه هنجارهای فرهنگ خود را مطلق و بیچون و چرا میشمارد و یا نسبت به فرهنگ خارجی و حتی نسبت به فرهنگهای فرعی اقلیتهای جامعۀ خود، بدبین و بیاعتنا میشود. چنین کوششی اعضای فرهنگهای فرعی داخلی را به رنج و نومیدی و بالاخره به پرخاشگری میکشاند. [1] برای ارایه تعریفی جامع از پرخاشگری، که بتواند خواننده را قانعنموده، همچنین خواستههای بررسی را تأمین نماید، ناگزیر از نگرشی همهجانبه به ویژه به تئوریها و روششناسی موضوع از ابعاد گوناگون بودهایم تا بتوان با دستیابی به نکات و یا شاخصهای مشترک، آنها را تببیننموده و نسبت به تعریف آن اقدام نمود. روانپزشکان و روانشناسان پرخاشگری را به هرگونه رفتاری که هدف آن به قصد آسیبدهی انجام گیرد، تعریف کردهاند. از این دیدگاه گاهی پرخاشگری معطوف به خود شخص میگردد، که ممکن است به صورت ناخودآگاه انجام گیرد. عدهای آن را رفتار مشترک انسان و حیوان میدانند که ریشه در غریزه جنگیدن دارد و معدودی آن را یادگرفتنی میدانند و در تعریف، به رفتاری اجتماعی که از جامعه آموخته میشود اطلاق میکنند و پارهای نیز در تعریف چنین میپندارند که اگر پرخاشگری از آسیبهای مغزی نباشد، احتمالاً شرایط خارجی زندگی، آن را پدید میآورد. با تتبع و کنکاش در ماهیت این برداشتها که از دیدگاههای مختلف صورت گرفتهاست چنین استنباط میگردد که شاخصهای مشترک این تعاریف اکثراً به زندگی مردم و یا عوامل خارجی آن برمیگردد، که در این صورت ما را به آنچه در ابتدا فرض کردهایم، نزدیکتر مینماید. چنین بنظر میرسد، شاید بتوان تعریفی را که به عنوان روندی متناسب در دستیابی به تعریفی که از شاخصهای مشترک دیدگاههای مختلف فراهم آمدهباشد، ارائهنمود. بنابراین میتوان گفت پرخاشگری رفتاری است مشترک بین انسان و حیوان، که با توجه به سائقههای ویژهای، اکثراً در بطن جامعه و عوامل خارجی، با مکانیزم خاص خود بروز مینماید. و اجزای فرهنگ جامعه با تشدید و یا تضعیف آن، از آن بهرهمند و یا متضرر میگردد.
مظاهر و حالت تکمیلشدۀ پرخاشگری همان جنگ است که از ابتدای تاریخ، انسان در جریان آن بودهاست، و در اکثر جنگهای قومی، نژادی، عقیدتی و سیاسی این عامل متجلی بودهاست. یکی از اعضای آکادمی علوم شوروی به نام کوالسکی M.N.A.Kovalsky میگوید: از 3600 سال پیش از میلاد مسیح تا امروز یعنی در مدت بیش از پنجهزار و پانصد سال، بشر فقط 292 سال را در صلح و صفا گذرانده است و بقیه این مدت یعنی قریب پنج هزار و دویست سال را در جنگ و ستیز و زدوخورد بوده است. در این مدت 14300 پیکار بزرگ و کوچک روی دادهاست و طی آن شمار افرادی که کشتهشده، یا در اثر قحطی و بیماری واگیردار ناشی از آن جنگ و ستیزها از میان رفتهاند بالغ بر سهمیلیارد و ششصد میلیون (3600000000)تن بودهاست، یعنی نزدیک به کل جمعیت فعلی کره زمین.
2- طبق برآورد سازمان ملل متحد جمعیت جهان در نیمه سال 1999 حدود 6 میلیارد بودهاست.
سوروکین نیز در کتاب «جامعه و فرهنگ پویا» با بررسی تعدادی از کشورهای اروپایی از سال 500 مسیحی تا سال 1925 به این نتیجه رسیده است که این کشورها در این مدت برروی هم دچار 967 جنگ بزرگ یا خارجی شدهاند و هر یک بطور متوسط در هر دوسال به یک جنگ تن دردادهاند. وی علاوه مینماید که 40 درصد سالهای تاریخ اتریش در جنگ گذشتهاست، که این رقم در تاریخ شوروی 43 در تاریخ فرانسه 50، در تاریخ انگلیس 56 و در مورد تاریخ اسپانی به 67 میرسد. [2] علیرغم ویرانگری بیامان خشونت، هدف از این تعاریف محکومکردن خشونت نیست، زیرا عدهای آنرا جزو جداییناپذیر سرگذشت انسان میدانند و حتی عدهای به آن با نظر مساعد مینگرند. هابز میگفت: «پیمانهای بدون شمشیر، الفاظی بیش نیست.» مائو نیز قدرت را در لوله تفنگ جستجو میکرد و انگلس نیز خشونت را به عنوان عامل تسریع و پیشرفت اقتصادی تعریف میکرد. و بالاخره فانون در ستایش خشونتگری اظهار میدارد که مردم در نهایت درمییابند که زندگی، تلاشی پایانناپذیر است و خشونت نیز عنصری از زندگی است.[3]
سابقه تاریخی موضوع
اکثر صاحبنظران و جامعهشناسان از گذشته دور، در مطالعات اجتماعی خود از مساله خشونت دورنبوده و در محورهای مطالعاتی خود آن را مدنظر داشتهاند، به ویژه از هنگامی که عدهای از جامعهشناسان زمینه و بستر مطالعاتی خود را به طرف جنگ معطوف داشتهاند، اهمیت مسأله دوچندان گردیدهاست. و امروز جای پای آن را در تعاریف و بررسیهای اجتماعی اکثر جامعهشناسان و اندیشمندان دیگر میتوان جستجو کرد.
ورونف Voronoff که وی را میتوان از طرفداران کتب مکانیک اجتماعی دانست در تعریف جامعه میگوید: «جامعه حاصل جمع و یا حاصلضرب نیروها، جنگ و ستیز اجتماعی و برخورد نیروهاست. حقوق و قدرتهای حقوقی زاییدۀ رابطه متقابل این نیروها با یکدیگر است». «بارسلو Barcelo و هاره Haret» نظرات مشابه و پیچیدهای را در همین مضمون عنوان کردهاند. یعنی در حقیقت پایههای زندگی اجتماعی انسانها را براساس تضاد نیروها و برخود آنها، که میتواند خشونت در بطن آن عمیقاً وجود داشتهباشد، عنوانکرده و نهایتاً اظهار میدارند که کشمکشهای اجتماعی رهآورد این نیروهاست. [4]
در نقد این نظریهها باید اظهار داشت که این نظریهها، اصولاً نظریههای فراگیر نیستند و هر یک از ابعاد مختلفی، میتوانند مورد نقد قرار گیرند که در تحلیل بدان پرداخته خواهدشد.
داروین نیز در نظریه تاریخ بقای خود «ستیز برای ماندن و سازگاری» را مطرح نمودهاست که بعضی جامعهشناسان نظیر اسپنسر بدان پرداختهاند و بعضی نیز حتی همکاری، یاری و یاوریکردن به یکدیگر را نیز از اثرات ستیز دانستهاند. [4 ص 63]
تحقیقات نوویکف Novicow مبنی بر اینکه ستیز پایانیافتنی نبوده و یک قانون کلی و همیشگی است و یا تحقیقات تارد که معتقد بود جنگ روزی از بین خواهدرفت و یا تحقیقات کوالوسکی، سمنرSumner ، کلر Keller که از دنبالهروهای تارد بودهاند، همگی به علت عدم آزمونهای علمی درازمدت، قابل تأمل گردیدهاست. [4 ص 201]
روانپزشکان و روانشناسان نیز در ریشه و بنیاد خشونت و ستیز مطالعات عمیقی را دنبال کردهاند که بعضی از آنها هنوز هم مطرح هستند، نظیر نظرات و تحقیقات فروید Freud، کنرادلورنز Lorenz سادوک و کاپلان B.J.Sadock, H.i.Kaplan و ....
بعدها نیز در مورد آن، بطور کلی در شکل تعمیمیافته آن یعنی چنگ، آنقدر نظراتی ابراز گردیدهاست که تعداد آنها را میتوان بیشمار حساب کرد. اما واقعیت اینست که بسیاری از این تحقیقات فاقد ویژگیهای علمی است و حتی قابل بررسی نیستند. آنچه مسلم است، اینست که جنگ، کمکهای فراوانی به پیشرفت و تکامل انسانها کرده، تأثیرات سودمندی به همراه داشتهاست. همانگونه که زیانها و خسارات سنگینی را نیز به جوامع تحمیل کردهاست. کشمکش و جدال مابین طرفداران این نظریات هنوز هم ادامه دارد. امروزه با پیشرفتهای علمی و عملی، این نظریهها به داوریهای علمی واقعبینانهتری سپرده میشوند.
مبانی نظری
مسأله پرخاشگری اگر چه مسالهای قدیمی است ولی ابتدا فروید Sigmond Freud با توجه به نظری که در مورد غریزه زندگی Eros[3] و غریزه مرگ Thanatos [4] ارائه نموده به آن پرداخت.
3- Eros غریزه زندگی، فرزند آفرودیت ربالنوع زیبایی در اساطیر یونانی، پسری زیبا و آشوبگر است که چشمانی بسته داشته و بدین جهت اعمالش ناسنجیده بوده است. فروید، با توجه به مورد اصطلاحی که افلاطون از این اصطلاح داشته آن را برگزیده است. (به نقل از آئینه یک پندار، فروید، ترجمه و تحشیه هاشم رضی، انتشارات کاوه تهران، سال 43، ص 37).
4- Thanatos غریزه مرگ نام دارد و چنین گفته میشود که تمایلات خصمانه حاصل غریزه مرگ است. در افسانههای یونانی نیز خدای مرگ است.
وی میگوید: وقتی تمایلات انسانی به عللی به ناکامی انجامیده و برآورده نگردد، عدم ارضای آنها منجر به پرخاشگری میشود. وی بعدها مسأله جنسیت Gender را نیز به آن عوامل علاوه نموده، اعلام میدارد که در حقیقت بازتاب عدم ارضای غرایز جنسی نیز پرخاشگری است. بهرحال به نظر فروید این دو غریزه پیوسته با هم در پیکارند و چنانچه غریزه مرگ تحتالشعاع قرار گیرد و نتواند در خود شخص به فعالیت پردازد و بوجود خود صدمه بزند رو به خارج میآورد و به صورت تجاوز و پرخاش متوجه اشیاء و اشخاص دیگر میشود و آدمی را به شکستن و کوبیدن و نابودکردن اشیاء و به شکار حیوانات و تخفیف، تحقیر، اهانت، ضرب و جرح همنوع وا میدارد.[5] عدهای با قبول عقیده و نظر فروید، انسان را مخلوقی متجاوز و قاتلی بالفطره میدانند نظیر دکتر کنراد لورنز Konrad lorenz که میگوید «پرخاشگری قبل از هر چیز، واکنشی در برابر محرکهای بیرونی نیست، بکله تهییج درون ساختی است که در صدد رهاشدن است.» بطور کلی منطق و فرض لورنز آنست که انسان پرخاشجو است، زیرا پرخاشجو خلق شده است. رابطۀ بین دو نظریه فروید و لورنز پیچیده است. فروید وجود غریزهای ویرانساز را فرض کردهاست، فرضی که لورنز براساس زیستشناختی، آن را غیر قابل دفاع اعلام میکند. و به دنبال لورنز، ویلیام شلدون William. H. Sheldon با نظریه سرشتی خود، رابطه قطعی میان چگونگی ساختمان بدن و رفتار آدمی غیر قابل تردید میداند و در نهایت به یک سری ویژگیهای شخصیتی دست مییابد که رفتارهای ویژهای با آنها ارتباط دارد
عدهای نیز به نظریه فروید و پیروانش با دیده شک مینگردند و آن را بهگونهای دیگر میپندارند و چنین اظهار میدارند: تجاوز، کاری غریزی نیست ولی به آسانی قابل اکتساب است ولکادو Volcado معتقد است که مغز انسان تجاوزکاری را میآموزد. پس نمیتوانگفت انسان واجد غریزه قتل و جنایت است. مغز انسانی بطور کامل به وسیله فرهنگ شکل میگیرد. او معتقد است که منبع اطلاعات مغز نیز فرهنگی است نه ژنتیکی. عدهای از روانپزشکان، امروزه، در تقسیمبندی شخصیتها، از شخصیت پرخاشگرانه نام میبرند. مانند بلک بورد Black Bourd که در مطالعات خود در سال 1979 همچنین تیرر Tyrerو Alexander در سال 1979، از شخصیت پرخاشگرانه نام بردهاند. در اواخر قرن 19 و اوایل قرن 20 بیولوژی نیز به سبب آنکه در زمینه وراثت گامهای مؤثری برداشتهبود، هیجانی دیگر در نتیجه این پیشرفت، ایجاد کرد و بسیاری از زیستشناسان، حتی جامعهشناسان و روانشناسان، اختلافات رفتارهای اجتماعی را به اختلالات موروثی نسبت دادند. لومبروزو و پیروانش بر این عقیده شدند که جنایتکاران، طبیعت جنایی خود را به ارث بردهاند و میتوان آنها را به وسیله اندازه سرشان و یا شکل نرمۀ گوششان از سایرین تمیز داد. طرفداران مکتبهای جغرافیایی نیز مسأله را با محیط جغرافیایی ارتباط میدهند و کلیه عکسالعملهای خشن، پرخاشگر و آرام انسانها را تابعی از آب و هوا میدانند و معتقدند که خلق و خوی انسانها با محیط جغرافیایی آن رابطه مستقیمی دارد. این مسائل حتی در فرهنگهای عامیانه مردم وارد شدهاست. و چنین اظهار میدارند، در مکانهایی که تغییرات مداوم و بالا و پایین درجه حرارت وجود دارد، مردم آن خشناند و عکسالعملشان حالت پرخاشگرانه دارد. ولی در جاهایی که نوسان درجه حرارت کمبوده و دما بین 21- 24 سانتیگراد است، انسانها آراماند. البته این نظرات اگرچه در مکانهایی ممکن است مصداق پیدا کند ولی نمیتواند کلیت داشتهباشد. بخصوص در صورت وجود این فرضیهها، تربیت اجتماعی به راحتی میتواند همه آنها را تعدیل نماید. روانکاوان نیز فرهنگ را در قالب کنترلکننده تمایلات خصمانه میپندارند، همچنانکه عدهای دیگر پرخاشگری را همانند رفتارهای دیگر، مسألهای یادگیریشده، میدانند که میتواند تحت تأثیر عوامل محیطی تقویتشده، رخ نماید.
الف- چشم اندازهای نظری
1- نظریه غریزی :در این نظریه پرخاشگری به عنوان یک رفتار غریزی محسوب میگردد. مانند نظریه فروید، که رفتارهای انسان را نتیجۀ تعامل پیچیدۀ غرایز زندگی و مرگ، و تنشهای مداوم بین آندو میداند.
2- نظریه ناکامی :یعنی پرخاشگری از ناکامیها و اکثراً از عوامل اجتماعی ناشی میگردد. این نظریه در سال 1939 توسط دالرد Dollard مطرح گردید. طبق این نظریه، پرخاشگری، هنگامی آشکار میشود که انسان با محرومیت، از دستدادن اعتبار و حیثیت، عدم موفقیت، و دیگر عواملی که وی را از رسیدن به هدفهای جاری و آرمانی بازمیدارد، روبرو شود.
3- نظریه یادگیری اجتماعی :در اینجا پرخاشگری نوعی رفتار اجتماعی آموختهشده تلقی میگردد. رفتاری که تقریباً همانند سایر فعالیتها و رفتارهای دیگر، کسبشده و حفظ میگردد. طبق نظر باندورا، پرخاشگری، از انگیزههای فطری، و از ناکامیها بوجود نمیآید، بلکه انسانها، بدان جهت به همدیگر خشونت نشانداده و حمله میکنند که از تجریبات گذشته، واکنش پرخاشگری را یاد گرفتهاند. این عوامل را میتوان در دو گروه عنوان کرد:
الف- نظریات طرفداران مکتبهای جغرافیایی
ب- نظریههای مربوط به تأثیر سروصداها، آلودگی هوا، تراکم جمعیتی و...
4- عوامل موقعیتی
نظیر تحریکات جنسی، که پرخاشگری را تشدید مینماید.
ب – چهارچوب نظری
بحث ما علیرغم وجود این نظرات در جهتی است که به سادگی نمیتواند نظریات غریزهگرایان، زیستشناسان، روانکاوان، محیطگرایان، نظریه یادگیری و جغرافیدانان و ... را پذیرفته و آن را تأیید نماید. چرا که فرض اصلی مبتنی بر وجود رابطۀ معنیدار مابین پرخاشگری و شرایط و ساختار اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و مذهبی جوامع است. تلاش ما بدنبال یافتن پاسخی به پرسش آغازین در زمینۀ رابطههای موجود فرهنگ و پرخاشگری است. با توجه به متغیرهای پیشبینی شده، بعضی از نظریههای فوق اگرچه میتواند به نوعی در چهارچوب نظری طرح قرار گیرد، لکن هریک از آنها، به تنهایی توان جوابگویی به چهارچوب انتخابی ما را ندارند. بهرحال چهارچوب تحقیق، دربردارنده نظرات دالرد است که پرخاشگری را زاییده فرهنگ و ناکامیها میداند. جهت تکمیل آن از نظریههای یادگیری باندورا و روانکاوی نیز استفاده شدهاست. روش تحقیق مسأله نیز تحلیلی است، که بر روشهای تطبیقی و علی متکی بودهاست.
تحلیلی بر خشونت و فرهنگ
هر فرهنگی دارای ارزشهایی است که طی سالهای متمادی انسجام و قوام یافتهاست و ویژگیهای خاصی را نیز داراست. بخصوص خرده فرهنگ که در بعد کوچکی میتواند نمایانگر مظاهر فرهنگی مکانی، قومی، طبقهای و... خاص باشد. و در این صورت میتواند زمینهای مطلوب برای مطالعات هنجارها و ارزشهای فرهنگی در سطح خرد داشته باشد. اگر ارزشها و هنجارها قابل سنجش باشند، مطالعه و ارزیابی رابطههای آن آسانتر است، در غیر این صورت پیداکردن رابط منطقی مابین فرهنگ مردم و بعضی از ویژگیهای انسانی نظیر پرخاشگری، خشونت و جنگ با مشکلاتی همراه است. مطالعات جهتدار روانشناسان و جامعهشناسان و مردمشناسان در گذشته، مانع از مطالعه واقعی بعضی از مسائل گردیدهاست، و در نتیجه، مطالعاتی که تاکنون در مورد این موضوع صورت گرفته است، چندان عمیق نیست و آنچه به عنوان شاهد آورده میشود. اکثراً حاصل مطالعات مردمشناسانی است که تحقیقات آنان نسبت به بررسیهای برخی جامعهشناسان و روانشناسان با اشکال و نارسایی کمتری روبروست.اکثر مردمشناسان، ضمن مطالعات خود متوجه شدند که در بعضی از اقوام علاقه و روح پرخاشگری و ستیزهجویی وجود ندارد، یعنی در ارزشهای فرهنگی آن منطقه جنگ تشویق نشدهاست. مانند اقوام کوایکر Quakerها [7] و نیز سرخپوستان زونی[8] و اسکیموها[9]. آگ برن مینویسد: اسکیموها پرخاشگر و تند نیستند و برای رفع اختلافات خود، شیوههای بدیعی را بکار میبرند و از آن جمله، شیوه حل و فصل برخی در اختلافات خانوادههاست. اگر یکی از اعضای خانواده از خانواده دیگری آسیبی ببیند، دو خانواده تن به مبارزه دلپذیری میدهند. به این معنی که در حضور دیگران به مشاعره میپردازند و برنده مشاعره برنده مبارزهاست.[9] مطالعات مردمشناسان و جامعهشناسان نشانگر این است که چینیان باستان نیز مانند زونیها به سازش و آشتی گرایش بیشتر دارند. آراپشهای گینه جدید نیز افرادی صلحطلب و گریزان از جنگ و ستیز بودهاند. در تحلیل مسئله فوق میتوان چنین پنداشت که این مساله فرهنگی، ژنتیکی نیز میتواند قلمداد گردد. اما باید پذیرفت که نوع غالب آن رفتار، فرهنگی است. چرا که از نظر فرهنگی قابل تحلیل است ولی از نظر ژنتیکی هنوز موفقیتهای مطلوبی حاصل نشدهاست. بندیکت[10] نیز سرخپوستان پوئبلو [11]را میانهرو قلمداد کرده و روح جنگجویی را در آنان ضعیف توصیف نموده. راس موسن[12] کاشف دانمارکی، وقتی جنگهای دامنهدار را برای اسکیموهای گرئنلند شرح میدهد، همه آنان به شگفتی افتاده، کسی معنی سخن او را نیافتهاست و اقوام دیگری مانند ودا Veddaهای سیلان نیز با ستیزهجویی گروهی آشنایی ندارند. [9 ص 148] مارکریت مید[13] نیز در مطالعات ارزشمند مردمشناسی خود به قبایل آراپش چنین اشاره میکند: آراپشها ندرتاً به جنگ و ستیز میپرداختند، زیرا صدمهزدن به دیگران را بزرگترین گناه میپندارند. سؤال میشود سبب و انگیزه این مسأله چیست؟ آیا رفتار اینان ناقص غریزه انسانی است؟ و یا چرا اینان چنیناند؟ قبل از اینکه به این سؤال پاسخ دادهشود، باید دید چرا دیگران جنگ را انتخاب میکنند، آیا نظر لورنز را باید دوباره بررسی کرد؟ آگ برن و نیمکف در این زمینه و در مورد مردمی که روح ستیزهجویی در آنان تقویت شده استچنین مینگارند: رفتارهای جمعی در انگلستان و آمریکا معمولاً با خشونت بسیار همراه است، چه بسا جمعیتهای فعال، که به کشتار کشیده میشوند. رفتارهای جمعی در هر مملکتی متأثر از فرهنگ آن جامعه است. فرهنگ جامعه گاهی هنجاری را تقویت و یا تضعیف مینماید. مانند آنکه در آمریکا، آلوده و ویرانکردن گردشگاهها بخشی از تفریحات جمعی است و در سال 1949 پس از یکی از ایام تعطیل، پارکها و دریاکنارهای شیکاگو را به قدری آلودهکرده بودند که ناگزیر در حدود 600 رفتگر به کار مشغول شدند و 225 تن زباله گردآوردند. [9 ص 148] آلمانیها نیز اصولاً پرخاشگر و جنگپرست هستند و از قبایل سرخپوست ماندان Mandan نیز به عنوان اقوامی پرخاشگر و جنگجو سخن رفتهاست. در تحلیل این مسأله باید گفت احساس پرخاشگری و یا آرامشطلبی، رفتاری است که از انعکاس اجزای فرهنگ بوجود آمدهاست. در جامعهای که جنگ و ستیز را گناه میدانند، جای پایی برای بررسی نظر لورنز و همکاران وی نخواهد بود. به احتمال، علیرغم جنگهای قبیلهای و خانوادهای، بافت خانواده و نظام خویشاوندی در تعدیل جنگ مؤثر بودهاست. در جوامعی که برای مالکیت از لحاظ اعتقادات مذهبی چندان ارزش و بهایی داده نشدهاست، ریشه جنگ بسیار سطحی خواهدبود. قشرها و طبقات هم عاملی در تقسیم و تضعیف پرخاشگری بودهاست. در بعضی از قشرها، که توتمی و یا سمبلی بر ایشان حاکم است، صلح جای جنگ را میگیرد. عامل دیگری که میتواند در ایجاد این رفتار موثر باشد، آسیبهای اجتماعی و فرهنگ معیشتی مردم است. اصولاً عدم امکانات مالی ناکامیهایی در افراد ایجاد میکند که عکسالعمل آن در خانوادههای فقیر، ابتدا به صورت پرخاش و ستیز تجلی پیدا میکند. در منطقه زاغهها، سختیها و ناملایمات زندگی یک امر عادی محسوب میشود، چهبسا که عامل فقر و دردهای زندگی فضیلت و اعتبار افراد را در جامعه زاغهنشین بالا میبرد. اقدام به اعمال خشونتبار در تصفیه حسابهای شخصی از مظاهر زاغه و محلههای عقبمانده شهری است. شکویی مینویسد: از ویژگیهای فرهنگ مناطق حاشیهنشین، داشتن علاقه به نیرومندی و خشونت است و در بعضی از مکانها که ازدحام جمعیت بسیار است انسانها پرخاشگر هستند. البته ازدحام باعث پرخاشجویی نیست، بلکه اوضاع اجتماعی، روانشناختی، فرهنگی و اقتصادی، جمعیت بیشتر از اندازه، یعنی تراکم جمعیت در شرایط فقر، سبب فشارهای عصبی و پرخاشگری میشود. به عنوان مثال از شهرهای بزرگ هند میتوان نام برد.از دیدگاه اقتصادی میتوانگفت که شرایط نامطلوب اقتصادی، عواملی نظیر عدم توزیع عادلانه درآمدها و تغییرات مکرر قوانین ، سبب بروز پرخاشگری در افراد جامعه میشود. تحقیقات کاپلان و سادوک در منطقه مانهاتان نیز با تأیید مسأله، نشان میدهد که شیوع اختلالات شخصیت در میان پایینترین طبقات اجتماعی- اقتصادی، سهبار بیشتر از بالاترین طبقه اقتصادی – اجتماعی است. اریک فروم[15] با علاقه خاصی پرخاشگری را از ابعاد گوناگون تحقیق کردهاست. وی میگوید 30 فرهنگ ابتدایی را از دیدگاه پرخاشگری تحلیل کردهام، که از اینها سه فرهنگ توسط بند یکت و 13 فرهنگ به وسیله مید و 15 مورد بوسیله مرداک و یکی نیز به وسیله ترنبول توصیف گردیدهاست، که از تحلیل کلی آنها به سه نوع جامعه برخورد کردهام.
1- جامعه اثباتگر زندگی. که آداب و رسوم در حفظ و رشد زندگی مؤثر بوده و دشمنی در حداقل است. جنگ و تنبیه بدنی شدید وجود ندارد و کمتر به رقابت میپردازند. مانند سرخپوستان پوئبلو[16]– توداها[17]– موبوتوها[18] و ...
2- جامعه پرخاشگر که در آن ویرانگری جنگ و پرخاشگری، رویداد معمولی است. و رقابت عمیقاً وجود دارد. مانند داکوتاها مائوری - تاسمانی – اینکاها و ...
3- جامعه ویرانساز، که در آن خشونت و بیرحمی در درون قبیله علیه خود و دیگران وجود دارد، از جنگ شاد میشوند. بد خواهیهای خصوصی رایج است، مانند کواکیوتلها- دوبوها – ازتکها و به طور کلی ماهیت دیدگاه فروم را عوامل فرهنگی یا اجتماعی تشکیل میدهد و عوامل زیستشناسی در آن نقش تعیینکننده ندارد.
تحقیقات و تحلیلهای جداگانه از فرهنگها، نشانگر این مسأله است که انسان از احساسهای گوناگونی برخوردار است، که جهت آنها را روند و چگونگی زندگی انسان مشخص میکند. و این روند چه به صورت فردی و چه به صورت جمعی، بازتابهایی را بوجود میآورد، که حاصل آن پرخاشگری است. اما همیشه نتیجۀ پرخاشگری، جنگ و رفتارهای نامطلوب نیست و حتی در مواقعی میتواند در تعالی انسانها سودمند واقع گردد.
نتیجهگیری و پیشنهادات
آنچه از بررسی نظرات حاصل میگردد، اینست که احساس پرخاشگری، با اجزای فرهنگها تحریکشده و سبب ویرانگری و یا سودمندی میشود. سببها و عوامل این تحریکات را، در ابتدا، باید در مجموعه عوامل اقتصادی، اجتماعی و روانی افراد جستجو کرد. ناکامیها، فشارهای اقتصادی، سلطهگری، زیر پاگذاشتن و اهانت به مقدسات جامعهای، عقدههایی را موجب میگردد که این عقدهها در مواقع مقتضی به صورت پرخاشگری جلوه میکند، و چنانچه فشارهای جامعه افزون گردد سبب جنگ و ستیز میگردد. در مجموع میتوان گفت، پرخاشگری عمیقاً با شرایط اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جوامع ارتباط دارد، و چنانچه ابزار و اسباب فرهنگی مطلوبی در اختیار انسانها قرار گیرد، این تنشها به حداقل رسیده و سلامت جامعه تأمین خواهدشد. بطور کلی انسان میتواند با پذیرش اخلاق اجتماعی، اوامر دینی، تربیت جمعی، مساله را تعدیل نماید. اما رژیمها و حکومتها چطور؟ رفتارهای جمعی انسانها در هر حال متأثر از فرهنگ آن جامعه است یعنی فرهنگ یک جامعه میتواند هنجاری را تقویت و یا تضعیف نماید، و آرامشطلبی هم در بطن فرهنگ قرار دارد. همانطور که عدهای اصولاً خشونت را گناه میدانند، به هر حال آنچه مستفاد میگردد این است که ریشۀ پرخاشگری را باید در اجزای فرهنگ جوامع جستجو کرد. و این همان مسألهای است که در تحلیل، آن را دنبال میکردیم. در نهایت این سؤال باقی است که چگونه میتوان از پرخاشگری و خشونت پیشگیری کرد. اگر این فرض را بپذیریم که اکثر پرخاشگریها ریشه در عوامل اجتماعی دارند، باید ابتدا به بستر اولیه و عوامل بوجودآورنده آن، توجه نمود. مسایل اقتصادی، بینظمیهای اجتماعی، چه در کانون خانواده و چه در جامعه، از جمله عواملی هستند که زمینهساز نامطلوب این رفتارند. آشنایی به حدود وظایف فردی در جامعه و احترام به نظرات مخالف، میتواند این تنش را تعدیل دهد. بهنظر میرسد، باید قوانین اجتماعی، بر الگوهایی که جامعه آنها را فرسوده میپندارد و نمیتواند نیازهای فرهنگی را برآورده نماید، جایگزین گردد. همچنین با تخلیه هیجانی (Catharsis) میتوان به آرامش جامعه پرداخت، یعنی اگر جامعه بتواند با فراهمآوردن فرصتی، برای انسانهایی که همیشه در معرض تحریک قرار دارند، هیجانات آنان را تخلیه نماید، مطمئناً تمایل به پرخاشگری، تضعیف خواهدگردید. علیرغم آنکه فروید نیز این مسأله را تأیید نمودهاست، لکن در مواقعی ممکن است به علت عدم بکارگیری روش مطلوبی، مسأله تشدید گردد. بطور کلی در گروههای سنی، کودکان، جوانان و سالمندان، باید برای مهارکردن خشونت، مهارتهای اجتماعی آنان را بالابرده و آن را آموزش داد. نظیر آموزش والدینی که فرزندان خود را تنبیه میکنند و یا اجرای جمعی نیروهایی مانند پلیس و ....
منابع
1- سیاسی، علیاکبر، بحثی دربارۀ پرخاشگری، خواندنیهای قرن، محمود طلوعی، تهران سال 65.
2- آرنت، هانا، خشونت، ترجمه فولادوند، تهران، سال 1359.
3- آیروپنک ام، زیتلین، آینده بنیانگذاران جامعهشناسی، ترجمۀ غلامعباس توسلی، نشر قومس، تهران 1373.
4- Kosemihal ، تاریخ جامعهشناسی، ترجمه دکتر احد زرفروشان، انتشارات چهر، تبریز 1356.
5- سیاسی، علیاکبر، نظریههای شخصیت، انتشارات کاوه، چاپ پنجم، تهران، سال 1371.
۶- محسنی، منوچهر، جامعهشناسی عمومی، چاپ چهارم، انتشارات ظهوری، تهران، 1374.
۷- کاپلان و سادوک، نوروز و اختلالات شخصیت، ترجمه دکتر نصرتاله پورافکاری، تبریز، سال 1363.
۸- اگ برن و نیم کف، زمینه جامعهشناسی، اقتباسی دکتر آریانپور، انتشارات فرانکلن، تهران، سال 1342.
10- شکویی، حسین، حاشیهنشینان شهری، انتشارات دانشگاه، تبریز، سال 1355.
11- فروم، اریک، بنام زندگی، ترجمه اکبر تبریزی، انتشارات مروارید، تهران، سال 61.
منابع برای مطالعه بیشتر
1- باستید، و...، مسائل روانشناسی جمعی و روانشناسی اجتماعی، ترجمه دکتر علیمحمد، کاردان، انتشارات موسسه تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران، سال 1345.
2- بیتیس دانیل، فرد پلاک، انسانشناسی فرهنگی، ترجمه محسن ثلاثی، انتشارات علمی، تهران، 1375.
3- ریتزر، جرج، نظریههای جامعهشناسی، ترجمه غزویزاده، احمدرضا، انتشارات جهاد دانشگاهی، تهران، سال 1373.
4- ستاری، جلال، زمینه فرهنگ مردم، نشر ویراستار، تهران، سال 1370